تبليغاتX
پری دریایی

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط پردیس | لینک ثابت || - نظر(0) -  

love

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط پردیس | لینک ثابت || - نظر(0) -  

آرزو

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 این دل درد آشنا دیوانه است

 می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 می روم از رفتن من شاد باش

 از عذاب دیدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما می روی

 آرزو دارم ولی عاشق شوی

 آرزو دارم بفهمی درد را

 تلخی بر خوردهای سرد را...

اگه از بوي گلي خوشت نيومد .... تو رو خدا شاخه هاشو نشکون...

تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ....ميروي و من فقط نگاهت ميکنم

 بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است

و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

 

 

 

 

نوشته شده توسط پردیس | لینک ثابت || - نظر(0) -  

عارفانه.......

گنجشک و خدایش :

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميداردو سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بستسکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...
های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط پردیس | لینک ثابت || - نظر(0) -  

رویا :

دخترک از شدت گریه خوابش برد. در خواب یک باغ

پر از گل های رنگارنگ و خوشبو را دید . بوی گل ها

تمام دشت را پر کرده بود . ناگهان از خواب پرید و دوباره

بو کشید ، شاید خوابش حقیقت داشته باشد !!! اما جز بوی تریاک

پدرش چیزی عایدش نشد......

 

حسادت :

دلم نمی خواست تنها به اون مهمونی بیام و تو رو کنار رقیبم

ببینم ... من تنها نیومدم ... اما نمی دونم تو چرا تنها بودی ... مگه ... ؟؟؟

برخورد :

برخورد شدیدی بود که باعث شد مرد جوان فریاد بزنه :"مگه کوری؟؟؟"

پسرک با عصای سفیدش چند ضربه آهسته به پای مرد جوان زد و گفت :"مثل اینکه

شما هم کوری".

 

کلاس فلسفه :

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره خدا بود . استاد پرسید :

" آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟؟؟"

کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید : "آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده

باشد؟؟؟" باز هم کسی جواب نداد. استاد برای سومین بار پرسید :" آیا در این کلاس کسی

هست که خدا را دیده باشد." برای سومین بار کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت :" با این وضع

خدا وجود ندارد ." دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.

استاد پذیرفت . دانشجو از جای برخواست و از هم کلاسی هایش پرسید :" آیا در این کلاس کسی هست که

صدای مغز استاد را شنیده باشد؟؟" همه سکوت کردند . " آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد

را لمس کرده باشد؟؟" مهچنان کسی چیزی نگفت ." آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟؟"

وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد دانشجو با قاطعیت گفت :" پس استاد ما مغز ندارد."

 

 

 

 

 

 

 

 

طرف هر چی از دهنش در میاد بار خلق ا... می کنه ، فحش می ده ، زخم زبون می زنه ،

اون وقت نفر بغل دستی اش می خواد مساُله رو توجیه کنه . میخنده و می گه :«به دل نگیری ها،

دل فلانی خیلی پاکه ، تو دلش هیچی نیست. فقط زبونش این طوریه

آخه اینم شد حرف حساب ؟؟ هرکی هر چی خواست بگه و ما خودمون رو گول بزنیم که

زبون رو بی خیال ، دل رو بچسپ؟؟؟؟؟ اصلا ً مگه می شه یه نفر این قدر بدزبون باشه و دل پاکی

داشته باشه ؟؟؟

باور کنین من در شرایط فعلی بیشتر دوست دارم با آدم های خوش زبون و بد قلب همکلام باشم ، نه آدم های

خوش قلب و بد زبون !!!!!

البته اگه یکی باشه که هم خوش قلب باشه هم خوش زبون که چه بهتر......تو می تونی بهترین گزینه باشی...

پس بیا با من همکلام شو...

lovefist_91@yahoo.comچطوری ؟؟؟؟ آهان .. الان بهت می گم... این ایمیل منه

البته می تونی با نظرت راجع به وبلاگ این وبلاگو مال خودت کنی .... همون طوری که تو دلت می خواد....

 

 

راز های اعجاب آمیز عشق :

راز عشق در اين است که در سکوت يکديگر را بگيريد. کم کم ياد مي گيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد.

راز عشق در اين است که وقتي پيشنهادي به ذهنت مي رسد به نياز خودت براي بيان آن فکر نکني، بلکه به علاقه

ديگري به شنيدن آن فکر کني اگر لازم بود،حتي ماه ها صبر کن تا آمادگي شنيدن آنچه را مي خواهي بگويي پيدا کند .

راز عشق در اين است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و آرامش دريافت کنيد، اما نه با اصرار.

راز عشق در اين است که در هر فرصتي در کنار هم آرام بگيريد، با هم تنها باشيد، و افکارتان را با يکديگر در ميان بگذاريد
قرار بگذاريد که بيشتر با هم تنها باشيد تا بتوانيد خودتان باشيد .

نوشته شده توسط پردیس | لینک ثابت || - نظر(0) -